صائن الدين على بن تركه
177
عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست * تا كرد مرا تهى و پر كرد ز دوست 62 ، 137 چشمى كه خاك درگه تو سرمه داشتى * راه زهاب چشمهء خون جگر شدهست 34 گوشى كه درّ حلقهء او بود لفظ تو * ماليدهء سفاهت هر بدگهر شدهست 34 پرى نهفته رخ و ديو در كرشمهء حسن * بسوخت عقل ز حيرت كه اين چه بوالعجبيست 76 ، 143 به نيمجو نخرم طاق خانقاه و رباط * مرا كه مصطبه ايوان و پاى خم طنبيست 74 ، 142 درين چمن گل بىخار كس نچيد آرى * چراغ مصطفوى با شرار بولهبيست 73 ، 142 باغ پر از گل سخن خار چيست * رشته پر از مهره دم مار چيست 87 ، 149 دوام دولت اندر حق شناسيست * زوال نعمت اندر ناسپاسيست 73 بر سر يك رشته قراريت نيست * جز به تردّد سر كاريت نيست 85 ، 149 زلف مشكينش كه سرگردان او شد عالمى * جز بدست باد سرگردان عالم گرد نيست 81 گويد به هر زبان و به هر گوش بشنود * وين طرفه تركه گوش و زبانش پديد نيست 31 ، 113 وصل مىخواهى قدم از كوى هستى بازكش * كيميا در حلقهء غيبست در بازار نيست 97 زاهدى گر مىخرد عقبى به تقوى گو بخر * لاابالى را سر و سوداى اين بازار نيست 70 ، 140